سديد الدين محمد عوفى
512
متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى )
خود تراجع گرفت « 1 » و روزگار او بد شد « 2 » چنين گفت كه : به طبرستان رفتم و دبيرى بازرگانى مى « 3 » كردم و حسابهاى او را نگاه مىداشتم « 4 » و پيوسته بر دكان او بودمى و به سبب او « 5 » با هر نوعى مردم « 6 » اختلاط « 7 » پديد « 8 » مىآمد . مردى بود كه او را ابو القاسم بندار طبرى گفتندى ، مرا با وى دوستى پديد آمد و اين بندار با يكى از سادات كه او را محمد زيد قاسم گفتندى دوستى داشت « 9 » و « 10 » پيوسته آن سيد او را به خانهء خود « 11 » طلبيدى « 12 » و نفقه فرمودى « 13 » و دعوتهاى با تكلف كردى . راوى مىگويد شبى اين سيد « 14 » محمد مر بندار را دعوت كرده بود و من در آن دعوت حاضر بودم ، چون شرابى چند بخورديم ، بندار با من گفت كه : زن اين محمد زيد كه نام وى كلثوم است او را دوست مىدارم و او نيز بر من عاشق است و ميان ما حالى لطيف است « 15 » و پيوسته من اينجا آيم « 16 » و او به نزديك من آيد . من چون اين سخن بشنيدم به غايت برنجيدم و گفتم : اين معاملت به مروت نسبتى ندارد كه ناحفاظى زشت است ،
--> ( 1 ) - مپ 2 : در تراجع افتاد ( 2 ) - مپ 2 - و روزگار او بد شد ( 3 ) - مج - مى ( 4 ) - مپ 2 - و حسابهاى او را نگاه مىداشتم ( 5 ) - مج : آن ( 6 ) - مپ 2 - با هر نوعى مردم ، مج : مرا با هر نوع مردم ( 7 ) - مج + با مردم ( 8 ) - مپ 2 و مج - مى ( 9 ) - متن و بنياد - و اين بندار . . . دوستى داشت ، مج : و مر اين بندار طبرى را با يكى از سادات آن خطه كه نام او محمد زيد قاسم گفتندى دوستى بود ( 10 ) - متن و بنياد + او ( 11 ) - متن : مرا ، بنياد : او را ، مپ 2 : آن سيد را ( 12 ) - مپ 2 : به خانهء خود آوردى ( 13 ) - مپ 2 و مج - و نفقه فرمودى ( 14 ) - متن - اين سيد ، مج - اين ( 15 ) - مپ 2 - و ميان ما حالى لطيف است ( 16 ) - متن : آنجا روم